تبليغاتX
بي بهانه

بي بهانه

دور از تو ام ولي 

هوايي تو ام.....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:45 توسط هستي| |


حواسم اين روزها به كجاست 
حواست اين روزها به كجاست 
روزهاي به ظاهر خوب و عالي ...رويايي ، با عشق ...
اما حواس من اين روزها كجاست 
و من در اين انديشه ام روياي با توبودن چرا از ذهن من پاك نمي شود 

من به تو فكر ميكنم ، فكر مي كنم 
و تو اين روزها حواست به كجاست ...
خوب مي دانم در انديشه ام مي ماني و از ذهنم نخواهي رفت 

حس خوب با تو بودن ، لمس لبانم ، نوازش دستات...
اي كاش لحظه هامان بر مي گشت
حسرت روزهاي با هم بودنمان مرا به بي نهايت مي برد 
كاش بودي و مي ديدي...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:32 توسط هستي| |


صبوري مي كنم
حالا كه طعم لبانت را ندارم 
حالا كه دستانم سرد است 
حالا كه نيستي و قلبم را سردي گرفته 

غوطه در روياهايم ، فرو ميروم 
فرو مي روم 
فرو مي روم
و مي پرسند چرا به دور دست ها مي روم 
چه مي دانند ياد تو هنوز قلب مرا بيمار نگه داشته  است

تنها دلخوشي اين روزهاي من تب داغ لبانت در روزهاي دور است 
تنها دلخوشي اين روزهاي من طعم شيرين بوسه هاي توست كه مرا مي سوزاند 
مرا به اوج مي برد...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:30 توسط هستي| |


گير كرده ام 
در گلويت !

بغض كه ميكني 
از هم مي پاشم 
چشمايت را مي بندي 
من اينجا پشت اين پلك ها 
محكوم به باورهاي هميشگي ام !
و تو پاي ميز قضاوتت من را به صد بار مرگ محكوم مي كني .

من اينجا 
درست زير پلك هاي تب دارت 
هزار بار در ثانيه 

م ي م ي ر م 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:36 توسط هستي| |


روياهايم 
رنگ و بويي ندارند 
نمي دانم زندگيم را خواب مي بينم 
يا خواب هايم را زندگي مي كنم .

خودم را در زمان گم مي كنم 
يادت كه مي افتم
رو مي آورم به همه بهانه ها 
به همه ي خاطره هايي كه ما را پيوند مي داد.
 
انگار مي خواهم 
روياهاي با تو بودن را 
حتي با بازگشت تمامي فصلهاي سرد و بي روح 
هميشه ،
در اعماق يك درياي بي انتها 
نگه دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:10 توسط هستي| |